من بی تو در غریبترین شهر عالمم....
بابا محمد واست ماشین خریده بود ..با چه ذوقی سوارش شدی...
روزقبل دست پری کوچلوم لای در رفت ..
تولد شکیبا وامیر بود..
بدون عنوان
بدون عنوان
شبی با بابایی ...آرمیتا عاشق پارکه هر وقت چندتا درخت میبینی سریع بلند میشه میگه تا تا عباسی...
پرنسسم بعد یه تفریح گرم خسته شده وخوابید
آفای پدر برا خنک کردن دخملی....
بدون عنوان